این شعر هم از اقا مصطفی
من بي تو در سکوت نشستم
تا در غروب من تو بتابي
تا در سکوت من تو بگويي
من با تو از غروب گذشتم
من با تو از سکوت گذشتم
تا آنکه از تو بمانم
تا آنکه از تو بگويم...
تولد یک منجی
…خدا از تاریکی خسته شده بود.نه تاریک بود که بخوابه و نه روشن که زندگی کنه
پس تصمیم گرفت نور را از تاریکی جدا کنه و شب و ذوز به وجود امد
فردا صبح که از خواب بیدار شد گلوش خشک بود و کسی نبود واسش ا بیاره
پس ابرها را جمع کرد و تا شب آنقدر بارون آمد که همه جا را آب گرفت
از ذوقش خشکی را فراموش کرد .
صبح روز بعد به نظرش مسخره آمد که همه جا را آب گرفته چون چوست تنش داشت توی آب خراب میشد خشکی را به وجود آورد و روش وایستاد و شب همونجا بخواب رفت
با روشن شدن هوا از اینکه یهو روز رسیده بود بدش امد پس فانوسش را برای روز و شمعش را برای شب روشن
کرد و توی آسمون روی ارابه اش گذاشت دورش بچرند
فانوس رفت و شمع توی آسمون رسید و خدا به خواب رفت.با رسیدن فانوس بیدار شد آبها راکد بود و داشت فاسد میشد و خدا ماهیها را توی آب رها کرد تا جلوی خرابی را بگیره
چون ماهیها زیاد شدند پرندهها را توی آسمون به پرواز در آورد تا همه چیز نظم پیدا کنه. ماه آمد
صبح روز ششم گرسنه بود پس درخت و ساقه و ریشه را روی زمین کاشت و تا شب مشغول بود.
فردا صبح از سکوت جنگل وحشت کرد پس زمین رو از جک و جونورها پر کرد. سر ظهر بود و کاری نداشت به باغ رفت همه چیز آرام بود و سر جاش بود ولی روز بلند بود و شب نمی رسید.دم غروب از تنهایی
حوصله اش سر رفت عکسش رو توی آب دیدو فکری به سرش زد.
سعی کرد مثل خودش یگانه ای خلق کند پسری برای خودش آفرید و اسمش را آدام نامید.
پسر موجود شگفت انگیزی بود ولی همه چیز را خراب می کرد نه شب و نه روز نه اب و نه خشکی
هیچ باعث نمی شد خشونتش رو کنار بگذاره.
پس شب که آدام به خواب رفت خدا با قدرت خود یگانه ای دیگر را آفرید با ظرافت و لطافت.
دختری که خدا نام آن را ایوا نهاد.با تولد ایوا آدام که محسور زیبایی او شده بود شرارتش را کنار گذاشت
و تا حدی آرام شد.با مراقبت ایوا زیباترین گلها توی باغ خدا متولد شدند.و خدا قول زیباترین گل عالم را
به ایوا داد.اما خشونت ادام ایوا را تهدید کرد پس خدا حدو حدودی قرار داد تا هر دو در ارامش باشند.
تا اینکه روزی شیطان به سراغ آندو امد.پر حرفی زیاد کرد .ولی خلاصه از خلقتی جدید حرف زد و
اینکه آنها قدرتی خدایی دارند و می توانند انسانی مثل خودشون خلق کنند. ایوا با مختصر دهن کجی رفت
ولی ادام که فکر می کرد که خلق کردن یه موجود به مصائبش می ارزه و آنقدرها هم کار بدی نیست .
پس آدم اولین بار حدو حدود را شکست و اولین مخلوقی بود که خونی را به ناحق ریخت
فردا خدا آنها را که شرافت باغ را زیر سوال برده بودند از باغ بیرون کرد و به دنبالشون همه ی حیوونهایی
که شاهد این عمل بودند. بعضی به کوه دشت بیابون زدند و بعضی ها ترجیحا کنار آدام و همسرش ماندند
تا شریک بدبختی هم باشند.
ایوا که تا آن روز نیازی به پوشاندن زیباییش از آدام احساس نکرده بود برای خودش لباسی تهیی کرد.
آدام که آن شب نفرین شده عملی حیوانی ازش سر زده بود محکوم به زندگی حیوان واری شد باید تمام روز کار می کرد تا با سختی برای خودش و ایوا لباسی تهیه کند . زمین به سختی بهشون برکت می داد و گاهی سیل اشکهای خدا همه هستی شون را می برد.
بعدها روزی جنگل با فریادهای ایوا بیدار شد ایوا با درد زیاد تا حد مرگ رفت.
و بچه ای به دنیا آورد که خدا قبل تر ها گفته بود.
خدا به آدام گفت توبه کند.و او 400سال توبه کردو هر بار مرتکب همان گناه قبلی شد.آدام و ایوا روی زمین مردند.
وهر بار که این گناه تکرار می شد ادم دیگه ای از بهشت رانده می شد تا به زمین بیاد.ولی خدا به عهدش وفا کرد.
به مریم که پاک بودو مقدس و باکره بدون درد و با آرامش پسری داد که زیباترین گل بهشت بود.و او را مسیح نامید.اون بچه بچه ی خدا بود نه ثمره ی یک گناه و مسح شده و بعد ها مسیح در جوانی توبه کرد و پدر او را از سر صلیب به بهشت برد.
خیلی بعد وقتی زمین از جنگ و خونریزی پر شد وقتی اهلی ترین هیوونا وحشی شدن همه منتظر سوشیانس بودند. پسری
که باید از مادری پاک و مقدس و باکره به دنیا می آمد.جون پسر خدا بود و خدا بهش لقب مسیح داد.آن زمان دیگه هیچ کس
از گناهی که روزی آدام (پدر نوع بشر)مرتکب شده بود چیزی به خاطر نداشت.زمین و آدم هاش توی آتش می سوختند
اتشی که خودشون برای هم روشن کرده بودند.چشمه ی اشک خشک شده بود و دیگه آبی برای خاموش کردن آتش نبود.
و هوایی برای زنده موندن و امیدی برای توبه.این گناه عادتی شد و تفریحی برای همه.آنها که عاشق کسی بودند,هر کجا و هر وقت .همه منتظر سوشیانس بودند ولی دیگه باکره ای روی زمین نبود.
پایان
يک نامه، پر از کنايه
سلام ؛ حال من خوب است
ملالي نيست جز گم شدن گاه به گاه خيالي دور
که مردم به آن شادماني بي سبب مي گويند ...
با اين همه اگر عمري باقي بود ، طوري از کنار زندگي مي گذرم
که نه دل کسي در سينه بلرزد، و نه اين دل نا ماندگار بي درمانم ...
تا يادم نرفته است بنويسم :

ديشب در حوالي خواب هايم، سال پر باراني بود...
خواب باران و پاييزي نيامده را ديدم
دعا کردم که بيايي، با من کنار پنجره بماني، باران ببارد
اما دريغ که رفتن، راز غريب اين زندگيست
رفتي پيش از آن که باران ببارد ...
مي دانم، دل من هميشه پر از هواي تازه باز نيامدن است!
انگار که تعبير همه رفتن ها، هرگز باز نيامدن است...
بي پرده بگويمت :

چيزي نمانده است، من .... ساله خواهم شد !
گونه هايم از گرمي شراب گر گرفته است،
مي خواهم تنها بمانم، در را پشت سرت ببند،
بي قرارم، مي خواهم بروم، مي خواهم بمانم ؟!
هذيان مي گويم ! نمي دانم...
نه عزيزم، نامه ام بايد کوتاه باشد
ساده باشد، بي کنايه و ابهام
پس از نو مي نويسم :

سلام ! حال من خوب است،
اما تو باور نکن ...
گاهي اوقات چيزي درون من مي رقصد و پاي کوبي مي کند
من روحم را حبس نکرده ام.
به اينکه انسان عجيبي هستم اعتراف مي کنم !
من خدا را در آغوش کشيده ام.
خدا زياد هم بزرگ نيست.
خدا در آغوش من جا مي شود،
شايد هم آغوش من خيلي بزرگ است.
خدا را که در آغوش مي کشم دچار لرز هاي مقطعي مي شوم .
تب مي کنم و هذيان مي گويم.
خدا پيشاني مرا مي بوسد و من از لذت اين بوسه دچار مستي مي شوم.
خدا يکبار به من گفت تو گناهکار مهرباني هستي.
و من خوب مي دانم که گناهان من چقدر غير قابل بخششند.
مي دانم زياد مهمان نخوام بود.
اين را نه از خود که پدر آسماني به من گفته است.
زمان مي گذرد.

اي عزيز جان من، من براي مرگ خود يك بهانه ميخواهم
يك بهانه پوچ عاشقانه ميخواهم
از غمي كه ميداني
با تو بودنم مرگ است، بي تو بودنم هرگز
گر بهانه اين باشد من بهانه ميگيرم
عاشقانه ميميرم